یک دوست و همکاری هر وقت زمان گفتگویی بین من و ایشون رخ میداد در مورد کسب و کار دومش با من صحبت میکرد... میگفت فلانی من توی شمال یک باغ نارنگی دارم که اینجوری کردم واونجوری کردم ...ابیاری قطره ای کردم از فلان تکنولوژی صنعتی استفاده کردم به میزان دو یا سه هکتار سالانه ۱۰ تن بهم محصول میده و.... ته ته صحبتش که میشد میگفتم فلانی یک نایلون یک کیلیویی ازون نارنگی هات این دفعه که محصول داد برام بیار ببینم چه جوریه... میگذشت ... و دوباره خاطره این موضوع که امسال به جای ده تن شده ۱۱ تن .... و من میگفتم فلانی ما منتظر اون یک نایلون نارنگی هستیم...این شد سوژه برای من ...یک روز تو دفتر مدیرعامل دیدم که درمورد باغ نارنگی حرف افتاد گفتم... فلانی من یک سال و نیم میشناسمت منتظر اون یک نایلون نارنگی هستم...مدیرعامل برگشت بهم گفت ای بابا من چهار سال میشناسمش هنوز یک دونه نارنگی ندیدم! بعد من رو کردم به مدیر عامل و گفتم ... فکر میکنم اقای .... وقتی در مورد اون مساله حرف میزنند در مورد آرزوهاشون صحبت میکنند نه اونچیزی که واقعیت داره!بماند که دلخوری پیش اومد فکر کنم...ولی وقتی چیزی tangible نیست در موردش حرف نزنیم وقتی چیزی رو بصورت محسوس به طرف مقابلت ندادی که قابل لمس با یکی از قوای پنج گانه نیست درموردش حرف نزنیم...به نظرم این یک حالت روانی هست از اینکه وقتی آروزیی توی ذهنت هست برای اینکه خودت رو در محکمه نبری که چرا اجراش نکردی توی ذهنت تبدیلش میکنی به چیزی که هست و توی روانت باهاش زندگی میکنی ...و سالهای سال هم باهاش سپری میکنی ...درحالیکه نیست باغ نارنگی های ذهن ما خیلی چیزها هست که سالهای سال در ذهن گول زننده مون داریم باهاش سپری میکنیم فی الواقع نیست ولی هست ! نوشته شده در سه شنبه بیست و
برچسب:
نویسنده: یوسف امیری
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 14:18